آخرین فرصت بامدادی / واسانت بودن



ایسنا/ خراسان رجوی فرصت همیشه غارت می کند، اما آخرین فرصت چیزهای زیادی را از بین می برد. همیشه آخرین قطره آب برای تشنگی خالص وجود دارد. روزهای پایانی مدرسه و دانشگاه خاطره انگیزتر و آخرین لحظات زندگی عزیزانمان با ارزش تر. مردم همیشه منتظر آخرین فرصت برای قدردانی از آنها هستند.

ضربان قلبم را می شنوم؛ او هم مزاحم است. او دوست دارد از آخرین فرصت خود استفاده کند. چشمانم را گرد می کنم و به اطراف نگاه می کنم. همه در فکر پناه بردن به گوشه ای هستند. چشمان همه گویای ماجراست. می خواهم داستان افرادی را که امشب به بارگاه امام رضا (ع) آمدند بخوانم تا بپرسم؟

به گنبد و گلدسته نگاه می کنم و آرزوهایم را مرور می کنم. قلبم تند تند میزند 2 شب در این نقطه ماندم و نمازم را یکی یکی خواندم و حالا امشب آمده ام تا سالهای زیادی را به نماز بگذرانم. آیات را زمزمه می کنم و ذهنم را آرام می کنم.

این آخرین شبی است که می توانم با قطار سریع السیر سوار شوم. به آرامی به آسمان بالای سرم نگاه می کنم. تاریکی شب بهترین فرصت برای گفتگو با خداست. قرآن را باز می کنم و چند آیه می خوانم. ذهنم آرام است خوشبختی مثل خون در رگهایم جاری است. آیات دیگر را با اشتیاق بیشتری خواندم.

قرآن را می بندم تا از شب سوم ماه مبارک رمضان سال 1443 هجری قمری استفاده کنم. شب قدر توبه و دعا را پذیرفته است. آخرین فرصت طلایی با طلوع خورشید فرا می رسد. به آسمان نگاه می کنم و مثل شب های قبل از خدا می خواهم سال آینده مهمانش باشم.

به مردم نگاه می‌کنم و از خودم می‌پرسم، چند نفر از اینها فرصت تجربه یک شب باشکوه دیگر را داشته‌اند؟ اشک کوچکی روی گونه ام جاری است و ای کاش امسال آخرین فرصت من نباشد. به تمام فرصت هایی که در زندگی ام از دست دادم فکر می کنم. برای آخرین فرصت هرگز متوجه نشدم که آخرین فرصت است. مثل آخرین باری که پدربزرگم را دیدم یا آخرین باری که با دوستان دبستانی ام صحبت کردم.

به اطراف نگاه می کنم. نسیم بهاری روح را تازه می کند. بهار زمان تولد دوباره است. طبیعت تجدید می شود و درختان پر از شاخه های جدید هستند. رنگ برگها نشان دهنده طراوت آنهاست. من می توانم در چشمانم جدید و بهاری باشم. می خواهم بدانم بهار کی می آید؟ چه زمانی و چگونه یک فرد جوانه می زند؟

فکر می کنم روزی برسد که انسان با حقیقت هستی آشنا شود. این شب ها فرصتی است برای مقابله با این واقعیت. امشب فرصتی است برای بلند کردن دستی در آسمان و طلب بهار؛ چشمه ای که در جانم می نشیند و باغ و بوستان جانم را سبز می کند. بهاری که روحم را تازه می کند.

سه شب بعد از بهار در مسجد امام رضا (ع) نشستم و نماز خواندم. به امید بهار سه شب به این قصر پناه بردم. سه شب از تمرین رویاهای من در این فصل سرگرم کننده گذشته است. همیشه گفته اند که انسان با امید زندگی می کند; من هم سه شب جان و دل را در امید نگه داشتم، رو به آسمان کردم و از خدا خواستم که حقیقت دنیا را در دل و جانم آشکار کند.

یادداشت فاطمه عاطفی، خبرنگار ایسنا

انتهای پیام/



Source link

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.